|
سال 1381 را در حالي به پايان ميبريم كه به قطع و
يقين تاريخ روستاي چنگوره دستخوش تغييرات عظيم از جميع جهات گرديد. حادثهاي
عظيم كه به واسطه زلزله اول تير ماه سال جاري به وقوع پيوست شايد تا ابد بر
پيكره اين روستا بسان وصلهاي جدا نشدني عرض اندام نمايد. حال بهشت پيدا شده
است، بهشت گمشدهاي كه زلزله آن را پيدا كرد و اين پديده هيچگاه در تاريخ
چنگوره مفقود نخواهد شد و اين دليل بر جاودانگي تاريخ آينده چنگوره خواهد
بود، بهشت گمشدهاي كه چند صد متر آن سوتر به سمت شمال نقل مكان
كرد، بهشت گمشدهاي كه در يك عصر تابستان و در گورستاني كه سمت غروب آفتاب
قرار گرفته به اندازه چند سال از مردگان روستا را در خود جاي داد، بهشت
گمشدهاي كه توانست آرام ترين جهانگردان را به تماشاي درختان خوابيده خود
دعوت كند، بهشت گمشدهاي كه بعضي از نقاط كوچه و برزنش راه براي ظريفترين
ماشينها نداشت،پيكره آهنين قويترين ماشينها با تيغهاي سرد و خشمگين را
برخود ديد، بهشت گمشدهاي كه گويا بيصبرانه در انتظار ورود به شبكههاي
مخابراتي پيشرفته جهاني بود وارد، و تمام مردم دنيا آن را ديدند و شايد
محرومان از ديدن ، در روزنامه ها خبرش را دريافتند ، بهشت گمشدهاي كه حتي
رئيس حكومت غربيترين كشور دنيا، براي افرادش اعلام آمادگي كمك كرد و احساس و
عاطفه نهفتهاش بيدار شد. بهشت گمشدهاي كه جن درّهاش عقده مخوف بودنش را
خالي كرد و ارتفاعش چند متر پست شد. شايد ديگر غرورش شكسته است. چرا كه ديگر
رو در روي چنگوره نيست و چنگوره از او روي برگردانده است. حالا جن دره زير
پاي چنگوره است، ذليل چنگوره است. جن دره راهت گم باد. دعايمان مستجاب. ولي
سخت افسردهايم. چگونه باور كنيم مرگ خاطرات شيرين عزيزانمان را در بهشت
گمشده، يا رب هرگز اين بهشت پيدا نميشد. قيمت پديداري اين بهشت بسيار سخت و
سرد و گزاف است. قيمت پديداري اين بهشت به قدر فروريختن ديوارهاي قديمي
باغاتش نبود چه رسد به شكستن دست انساني، چه رسد به خوني، به جاني و به
جانهائي.
|